تبليغاتX
خاطره کفش ها
 
 
 
من واژه واژه گریه می کنم

و تو حرف به حرف سکوت می کنی .

گریه ها دریا می شود

و حرف ها قایق.

 

اینجا،سکوت انتقام می گیرد

و دریا تنهایت می گذارد.

 
 
|+| نوشته شده توسط علی رضا فرزانه در چهارشنبه 27 خرداد1388  |
 
هنوز آن کلمات بی حروف

در متن روزها

شبها

نیامده است

وگرنه برایت می نوشتم روزگارم چگونه است

اما،می دانم نه شبیه شعر  است

و نه هیاهوی توی خیابانها

شاید شبیه لبان توست

که بی کلام باز می شود

شبیه چشمانت که بی خواب بسته می شود

|+| نوشته شده توسط علی رضا فرزانه در یکشنبه 20 اردیبهشت1388  |
 
هستی همواره خاموش است

و کلام ما سکوت جهان را نمی شکند


ناگزیریم

 از وابستگی به  چیزی که ما را  پیش ببرد

|+| نوشته شده توسط علی رضا فرزانه در یکشنبه 6 اردیبهشت1388  |
 
چشمانت را که بسته باشی

 

تمام روزها

 

تعطیل است

|+| نوشته شده توسط علی رضا فرزانه در جمعه 21 فروردین1388  |
 
آیینه ساکت است

و من

 تکه تکه

از سلول های تنم می چکم

آبم؟

خاکم؟

آتشم؟

بادم؟

تنها کلمه ای هستم برای خودم

کلمه ای برای دهان تو...... ،شاید !.

آیینه شکسته است .

 

|+| نوشته شده توسط علی رضا فرزانه در چهارشنبه 21 اسفند1387  |
 
۱-

سایه ای

در سکوت باد

می لرزد .

 

۲-

هر واژه ای

در دهان تو

آب می شود .

 

۳-

لبخند

فرصتی کوتاه

برای نمایش دندان ها .

 

۴-

 ریشه های در ختان

مویرگان زمین .

|+| نوشته شده توسط علی رضا فرزانه در چهارشنبه 14 اسفند1387  |
 

اطرافم را می بینم

دیواری که با آجرهایی قهوه ای است

لوستری که خود را به نور آویخته است

و ازدحام آدم های خالی  پشت میز .

صدا ها را می شنوم

کودکی که گریه می کند

پستانی که چکه می کند در دهان مرد

و قورباغه ای که آن دورتر

آهسته

فکر می کند .

 

|+| نوشته شده توسط علی رضا فرزانه در چهارشنبه 23 بهمن1387  |
 
مدام حرف می زدم

تا از رگ های بریده ات

خون نیاید

باور داشتم که با واژه ها هم

می شود مرگ را معطل کرد

اما

زمین سرخ می شد

و من ایمانم را از کلمات

پس می گرفتم.

 

 

I was continuously talking

so that

your cut vessels don’t bleed

I did believe one might

detain the death

even by words

earth

however,

was getting red

and I

was recanting my faith

in the words

 

شعر: علی رضا فرزانه

ترجمه از فارسی به انگلیسی :دکتر میثم بادامچیان

و خانم دکتر دوریم کاباسکال

 

|+| نوشته شده توسط علی رضا فرزانه در سه شنبه 15 بهمن1387  |
 

حالا که دارم می فهمم

لذتت می برم

پس بگذار تا بخوانمت 

بی حوصلگی نکن

می خواهی ،روبرویم بایست

دوست داری ، کنارم بنشین

 پنهان نشو

منظورم در پیراهنت نیست

مقصودم در سایه ات هست!

هی دور می شوی از آفتاب و

 طفره می روی از حرف زدن

هر چه قدر  عاشقت باشم

 سایه را نمی توان شناخت

چشمان سایه را نمی توان دید !

لبانت را نمی شود بوسید

دستان سایه بی حس است

نمی شود فهمید

سرد است

گرم است!

 

پنهان شدن پیدا شدن نیست

گم شدن است

 

تازه دارم تمرین می کنم

 با چشمانی باز بخوابم

تا تو را گم نکنم

با دستانی بسته

تا

 کسی به خوابم نیاید

به آغوشم !

 

آه

 

دوباره شاعر شدم

شعر گفتم

تو را گم کردم!

|+| نوشته شده توسط علی رضا فرزانه در سه شنبه 1 بهمن1387  |
 
نشسته ام رودرروی دری باز

و پنجره ای لب شکسته

پای چپم بر زانوی پای راست

چانه ام فرو رفته در سینه

انگشتان خمیده راستم

بر شانه ی  صندلی ای  چوبی

یادی از یاد رفته

و دست چپم معلق در باد .

 

ایستاده ام

و روشنم

اضطرابی نیست

سخنی نیست

و مقاومتی    حتا .

دریایی که همیشه آشغته بود

اکنون

در چشمانم به خواب رفته است     نمناک .

 

ماه خاموش است .

 

 

|+| نوشته شده توسط علی رضا فرزانه در پنجشنبه 12 دی1387  |
 
 
بالا