همان حرف زدن های مدام است
وزیستن همدیگر را .
صدایت را دوست می دارم
وجنس کلامت را
خاموش که می شوی خاموش می شوم.
با تو می توانم
جهان را مانند
یک فنجان قهوه تا آخر بنوشم
حتا تلخ
حتا سرد
بی آن که تلخ شوم
بی آن که سرد شوم
و بی تو آفتاب تا ریک است
و آب تشنه.
دستهام به تو داده ام
تو می دانی
بودن ، ناگزیر بزرگ شدن است
و من در خواهش تو بزرگ می شوم
مانند نوزادی که آن قدر بزرگ می شود
برای تولد در جهانی دیگر
چشمهام به تو بخشیده ام
تو می توانی با من فکر کنی
هرآن چه فکر کردنی است
و من با تو احساس کنم
هر چه احساس شدنی است.
زیستن ، بوسیدن است
گفتن و ناگزیر رفتن.
واژه ها را به حرف
نویسنده نیست
شاعر نیست
کودکی دوازده ساله هست
که در گوشه ی یک پیادرو
کفش های عابران را برق می اندازد
ادیسون هم شاگرد اوست.
هرکا ری که می کنم
به زمین نمی چسبم
ازآ سمان هم سالها ست
که افتا ده ام با سر
به دست ها یی دست می دهم
وبا قدم ها یی هم قدم
هیچ.......
کفش ها یم را لنگه به لنگه
به پا می کنم
وتوی خیا با ن ها ی شلو غ شهر
پرسه می زنم
هیچ......
فلسفه می خوا نم و
شعر می نویسم
هیچ......
مدام خود م را بغل می کنم ورا ه می روم
هیچ......
به لیوانی بلور، نیمه پر
و یخی که در آن شناور است
و تو
هی تکه تکه
تفسیر می شوی در حرف های من
و من
تکه تکه
تکثیر می شوم در خاطرات تو.
ما
قطره قطره
آب می شویم
در حجم تنگ یک لیوان.
با تو باشم
تو خود تمام راه بودی.
...............................
هر شب
دانه دانه های شانه ات را
به بوی گیسوان تو
می بوسم
۹۹زخم بر لب دارم.
...........................
نگاهت
هی تلنگر برگشت می زند
سلامت می کنم
چقدر نا آشنایی!
هی تو تکرار می شوی
در من
ومن تکرار می شوم در تو
نگرانم
آزرده ی خیال هم شویم.
شب.......تمام
درکفش های خیسش ایستاده بود
در تنش تنها بود......چنان
که پیراهنش
بی خبر بود......حتا
درسرچیزی داشت آیا؟
بند کفش هایش محکم می بست
کفش هایی سنگین به پا داشت آیا؟
واژه واژه
سطر سطر
حرف می زد
بلند بلند می گفت: آیا؟
کوچه ها را می رفت
خیابان ها را می رفت
آدم ها را می جست آیا؟
تنها ،زخمی بود آیا؟
آیا، نه
تنها بود.
تا از رگ های بریده ات
خون نیاید
باور داشتم که با واژه ها هم
می شود مرگ را معطل کرد
اما
زمین سرخ می شد
و من ایمانم را از کلمات
پس می گرفتم.
.................................................................................
دریا بودم!
ناگهان.....تو آمدی!!
مرگ درونم بزرگ شد
در خود جمع شدم
قطره شدم
و دیگر....هیچ........!!!!!
من هم گوش میدادم
اما،سهمی برای من
درکلام تو نبود
آدم ، با دیوار هم که حرف می زند
بر او دست می کشد
تکیه می کند
اسمش را صدا می زند
اما،تو
نه....
دیگرنمی خواهم تختی برای خوابت
خوابی برای سرگرمی
ودودهای چند نخ سیگارت باشم
حالا من زنده ام
وبا کلمات خودم نفس می کشم
به نام خودم از خواب بیدار می شوم
فنجانی قهوه می نوشم
بی تفاوت به نقش های ته فنجان
که سرنوشت مرا چه خواهد کشید
حالا که دارم می فهمم
لذتت می برم
پس بگذار تا بخوانمت
بی حوصلگی نکن
می خواهی روبرویم بایست
دوست داری ، کنارم بنشین
پنهان مشو
منظورم در پیراهنت نیست
مقصودم در سایه ات هست!
هی دور می شوی از آفتاب و
طفره می روی از حرف زدن
هر چه قدر هم که عاشقت باشم
باز سایه را نمی توان شناخت
سایه سایه است
چشمان سایه را نمی توان دید !
لبانت را نمی شود بوسید
دستان سایه بی حس است
نمی شود فهمید
سرد است
گرم است!
پنهان شدن پیدا شدن نیست
گم شدن است
تازه دارم تمرین می کنم
با چشمانی باز بخوابم
تا تو را گم نکنم
با دستانی بسته
تا
کسی به خوابم نیاید!
دوباره شاعر شدم
شعر گفتم
تو را گم کردم!