چشمانش
به پایین که افتاد
پاهایی را دید
که بر سرش
قدم میزنند
چشمانش
به پایین که افتاد
پاهایی را دید
که بر سرش
قدم میزنند
وقتی که فکر می کنم نا مت چیست
بوی گندم
بوی هرزگی خیابان های بزرگ شهر
به دماغم می خورد
و مسیح برای دو هزارمین بار می لرزد
وقتی که فکر می کنم نامت چیست
وسوسه می شوم
لبانت ببوسم
و از تنت بگذرم
و من امشب مدام می پرسم
نامت چیست
دعوا یم نمی کنی
بگویم :
رویا ی تما م سرانگشتا نم
نوازش سرا نگشتا ن دست توا ست
بگویم:
هرشب تورا تنگ درآغو ش می کشم
وخیره به چشما نت
زمین را دور می زنم
جها ن را تفسیرمی کنم
بی آ ن که به ذره ا ی تکراربرسم
اما
همین که پلک می تکا نم
ازاین همه تکرار
سرم گیج می آ ید
وبرزمین می خورم.
*
نا مت پیرا هنی است برا ی کلماتم.
هرکا ری که می کنم
به زمین نمی چسبم
ازآ سمان هم سالها ست
که افتا ده ام با سر
به دست ها یی دست می دهم
وبا قدم ها یی هم قدم
هیچ.......
کفش ها یم را لنگه به لنگه
به پا می کنم
وتوی خیا با ن ها ی شلو غ شهر
پرسه می زنم
هیچ......
فلسفه می خوا نم و
شعر می نویسم
هیچ......
مدام خود م را بغل می کنم ورا ه می روم
هیچ......
توی پیراهنش آب می شد
و تکه تکه
من او را
گم می کردم
هر بار که انگشتانش را می شمرد
یکی کم داشت
شب نزدیک می شد
و او هیچ قصه ای برای خوابیدن نداشت
مگر خاطره ی کفش هایی که هرگز نپوشیده بود