چشم از خواب که می گشایی
حرف که می زنی
تنهاترم می کند
و لحظه ها در من
سرخ التهاب می شوند
با اینهمه بغضم را در تن حرفی می شکنم
کفش هایم را به پا می کنم
و رفتن دوباره آغاز می شود
مثل همیشه
+ نوشته شده در شنبه 25 اسفند1386ساعت 6:29 بعد از ظهر  توسط علی رضا فرزانه
|
