تبليغاتX
خاطره کفش ها

خاطره کفش ها

شب

درحجم سنگین تاریکی

 فرو می رفت

 وصدایی هوسناک

از رختخواب های خیس

به گوش میرسید

نوک انگشتانم می سوخت

ومن خیره به سایه ام بر دیوار

معصومیت هزار هزار پنجره را

در دودهای خاکستری سیگار

تفسیر می کردم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 فروردین1387ساعت 10:4 بعد از ظهر  توسط علی رضا فرزانه  | 

اتفاق می افتم

در صفی طولانی

در ایستگاه خط واحد شهر

در خط سیاه دور یک چشم

در خطوط ظریف یک دست

در طول کوتاه یک صدا

اتفاق می افتم

در سلام یک اشتباهی

در اشتباه یک خداحافظی

اتفاق می افتم

در کفش و پیراهنی که مال من نیست

در نام و نگاهی که برای من نیست

اتفاق می افتم

در پیشخوان روزنامه فروشی

در خیابان و فروشگاه

پشت فنجانی نیمه پر

با اینهمه هیچ اتفاقی در من نمی افتد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 10:12 بعد از ظهر  توسط علی رضا فرزانه  |