تبليغاتX
خاطره کفش ها

خاطره کفش ها

حالا که دارم می فهمم

لذتت می برم

پس بگذار تا بخوانمت

 

بی حوصلگی نکن

می خواهی روبرویم بایست

 

دوست داری ، کنارم بنشین

 پنهان مشو

منظورم در پیراهنت نیست

مقصودم در سایه ات هست!

 

هی دور می شوی از آفتاب و

 طفره می روی از حرف زدن

هر چه قدر هم که عاشقت باشم

باز سایه را نمی توان شناخت

سایه سایه است

 

چشمان سایه را نمی توان دید !

لبانت را نمی شود بوسید

دستان سایه بی حس است

نمی شود فهمید

سرد است

گرم است!

 

پنهان شدن پیدا شدن نیست

گم شدن است

تازه دارم تمرین می کنم

 با چشمانی باز بخوابم

تا تو را گم نکنم

با دستانی بسته

تا

 کسی به خوابم نیاید!

 

دوباره شاعر شدم

شعر گفتم

تو را گم کردم!

         

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 اردیبهشت1387ساعت 9:8 بعد از ظهر  توسط علی رضا فرزانه  |