تبليغاتX
خاطره کفش ها

خاطره کفش ها

مدام حرف می زدی

من هم گوش میدادم

اما،سهمی برای من

درکلام تو نبود

آدم ، با دیوار هم که حرف می زند

بر او دست می کشد

تکیه می کند

اسمش را صدا می زند

اما،تو

نه....

دیگرنمی خواهم تختی برای خوابت

خوابی برای سرگرمی

ودودهای چند نخ سیگارت باشم

حالا من زنده ام

وبا کلمات خودم نفس می کشم

به نام خودم از خواب بیدار می شوم

فنجانی قهوه می نوشم

بی تفاوت به نقش های ته فنجان

که سرنوشت مرا چه خواهد کشید 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 خرداد1387ساعت 7:0 بعد از ظهر  توسط علی رضا فرزانه  |