تبليغاتX
خاطره کفش ها

خاطره کفش ها

مدام حرف می زدم

تا از رگ های بریده ات

خون نیاید

باور داشتم که با واژه ها هم

می شود مرگ را معطل کرد

اما

زمین سرخ می شد

و من ایمانم را از کلمات

پس می گرفتم.

.................................................................................

دریا بودم!

ناگهان.....تو آمدی!!

مرگ درونم بزرگ شد

در خود جمع شدم

قطره شدم

و دیگر....هیچ........!!!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت 10:5 بعد از ظهر  توسط علی رضا فرزانه  |