تبليغاتX
خاطره کفش ها

خاطره کفش ها

می خواستم تمام راه

با تو باشم

تو خود تمام راه بودی.

...............................

 هر شب

دانه دانه های شانه ات را

به بوی گیسوان تو

می بوسم

۹۹زخم بر لب دارم.

...........................

نگاهت

هی تلنگر برگشت می زند

سلامت می کنم

چقدر نا آشنایی!

هی تو تکرار می شوی

در من

ومن تکرار می شوم در تو

نگرانم

آزرده ی خیال هم شویم.

 

+ نوشته شده در  جمعه 31 خرداد1387ساعت 0:4 قبل از ظهر  توسط علی رضا فرزانه  | 

جایی برای نشستن نداشت

شب.......تمام

درکفش های خیسش ایستاده بود

در تنش تنها بود......چنان

که پیراهنش

بی خبر بود......حتا

+ نوشته شده در  جمعه 24 خرداد1387ساعت 11:5 بعد از ظهر  توسط علی رضا فرزانه  | 

کلاهی پیشی برسرداشت

درسرچیزی داشت   آیا؟

بند کفش هایش محکم می بست

کفش هایی سنگین به پا داشت     آیا؟

واژه واژه

سطر سطر

حرف می زد

بلند بلند می گفت:    آیا؟

کوچه ها را می رفت

خیابان ها را می رفت

آدم ها را می جست      آیا؟

تنها ،زخمی بود    آیا؟

آیا،  نه

تنها بود.

+ نوشته شده در  جمعه 24 خرداد1387ساعت 6:2 بعد از ظهر  توسط علی رضا فرزانه  |