با تو بودن
همان حرف زدن های مدام است
وزیستن همدیگر را .
صدایت را دوست می دارم
وجنس کلامت را
خاموش که می شوی خاموش می شوم.
با تو می توانم
جهان را مانند
یک فنجان قهوه تا آخر بنوشم
حتا تلخ
حتا سرد
بی آن که تلخ شوم
بی آن که سرد شوم
و بی تو آفتاب تا ریک است
و آب تشنه.
دستهام به تو داده ام
تو می دانی
بودن ، ناگزیر بزرگ شدن است
و من در خواهش تو بزرگ می شوم
مانند نوزادی که آن قدر بزرگ می شود
برای تولد در جهانی دیگر
چشمهام به تو بخشیده ام
تو می توانی با من فکر کنی
هرآن چه فکر کردنی است
و من با تو احساس کنم
هر چه احساس شدنی است.
زیستن ، بوسیدن است
گفتن و ناگزیر رفتن.
+ نوشته شده در جمعه 28 تیر1387ساعت 8:17 بعد از ظهر  توسط علی رضا فرزانه
|
