درهای بسته
لذت بخش است
پنجره را می بندم
پرده را می کشم
لامپ ها را خاموش می کنم
و اتاق را به دودهای سیاه و کمی خاکستری پیپ
تاریک می کنم
کتاب ها را روی هم می گذارم
و بر بلندای آنها می ایستم
در انتظار کلمه ای
شعری
تا خود را به آن بتکانم
انتظار ،انتظار.....
اما ، اتفاقی ،اتفاق نمی افتد
از کتاب ها سقوط می کنم
چراغ ها را روشن می کنم
پرده را کنا ر می کشم
پنجره را می گشایم
دستم را می تکانم
چیزی درونم جا مانده است
نگاهم را در آسمان فرو می کنم
و گردنم را در حلقه ی ماه حلقه آویز
گاهی می شود خود را به روشنایی آویخت
به خیالی دور
+ نوشته شده در چهارشنبه 22 آبان1387ساعت 10:13 قبل از ظهر  توسط علی رضا فرزانه
|
