تبليغاتX
خاطره کفش ها

خاطره کفش ها

همینطور زل زده ام

به چراغی با نوری ضعیف به رنگ آبی

تصویر تو روبروی من است

که هی به کودکیت برمی گردد

با موهایی بلند

گونه ای سوخته

و سرت را که به چپ خم کرده ای

و من مدام سیگار می کشم

و تمام حرف هایی که باید با تو می گفتم

دود می شوند

ریه هام از این همه کلمات نا گفته چرکین شده اند

می ترسم سرطان سکوت بگیرم

و بمیرم در  همین بغض .

دوست داشتم با تو بگویم

تمام حرف هایی که فقط با تو می شود گفت

اما ، اصلن چه فایده

تو که نمی شنوی

و بیهوده گی ذهنم را می خراشد

و از لای ناخن هایم خون می آید

حق تو بود

حق من

تا تمام حرف هایی که با هم

و در کنار هم

و گاه در لجاجت و شوخی هامان پیش می آمد

بگوییم و بشنویم

اما حالا که تو دوری و من تنها

تو تنهایی و من بی صدا

با همین کلمات می نویسم

و شعر و بغض و زندگی هی تکرار می شوند

و دود های خاکستری لحظه ها

فنجان های سرد نیمه پر

هی اتفاق می افتند

و با همین اتفاق های ساده

شب و روز از پی هم می آیند

تمام می شوند

و باز آغاز می شود

حرف هایی که تمام نمی شود

خلاصه نمی شود

نه با هیچ کسی

و نه در هیچ جایی . 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 آذر1387ساعت 10:12 بعد از ظهر  توسط علی رضا فرزانه  | 

نازنین

رفتن به آسمان

نردبان نمی خواهد

نردبان را باید خواباند روی زمین

وگرنه قطار از رفتن می ایستد .

 

من گریه می کردم

و دلهره ی چشمان تو را می شستم

اما

تو اصلن نخندیدی .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 8 آذر1387ساعت 4:2 قبل از ظهر  توسط علی رضا فرزانه  |