به چراغی با نوری ضعیف به رنگ آبی
تصویر تو روبروی من است
که هی به کودکیت برمی گردد
با موهایی بلند
گونه ای سوخته
و سرت را که به چپ خم کرده ای
و من مدام سیگار می کشم
و تمام حرف هایی که باید با تو می گفتم
دود می شوند
ریه هام از این همه کلمات نا گفته چرکین شده اند
می ترسم سرطان سکوت بگیرم
و بمیرم در همین بغض .
دوست داشتم با تو بگویم
تمام حرف هایی که فقط با تو می شود گفت
اما ، اصلن چه فایده
تو که نمی شنوی
و بیهوده گی ذهنم را می خراشد
و از لای ناخن هایم خون می آید
حق تو بود
حق من
تا تمام حرف هایی که با هم
و در کنار هم
و گاه در لجاجت و شوخی هامان پیش می آمد
بگوییم و بشنویم
اما حالا که تو دوری و من تنها
تو تنهایی و من بی صدا
با همین کلمات می نویسم
و شعر و بغض و زندگی هی تکرار می شوند
و دود های خاکستری لحظه ها
فنجان های سرد نیمه پر
هی اتفاق می افتند
و با همین اتفاق های ساده
شب و روز از پی هم می آیند
تمام می شوند
و باز آغاز می شود
حرف هایی که تمام نمی شود
خلاصه نمی شود
نه با هیچ کسی
و نه در هیچ جایی .
