تبليغاتX
خاطره کفش ها

خاطره کفش ها

اتفاق می افتم

در صفی طولانی

در ایستگاه خط واحد شهر

در خط سیاه دور یک چشم

در خطوط ظریف یک دست

در طول کوتاه یک صدا

اتفاق می افتم

در سلام یک اشتباهی

در اشتباه یک خداحافظی

اتفاق می افتم

در کفش و پیراهنی که مال من نیست

در نام و نگاهی که برای من نیست

اتفاق می افتم

در پیشخوان روزنامه فروشی

در خیابان و فروشگاه

پشت فنجانی نیمه پر

با اینهمه هیچ اتفاقی در من نمی افتد

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 آذر1387ساعت 0:2 قبل از ظهر  توسط علی رضا فرزانه  |