نشسته ام رودرروی دری باز
و پنجره ای لب شکسته
پای چپم بر زانوی پای راست
چانه ام فرو رفته در سینه
انگشتان خمیده راستم
بر شانه ی صندلی ای چوبی
یادی از یاد رفته
و دست چپم معلق در باد .
ایستاده ام
و روشنم
اضطرابی نیست
سخنی نیست
و مقاومتی حتا .
دریایی که همیشه آشغته بود
اکنون
در چشمانم به خواب رفته است نمناک .
ماه خاموش است .
+ نوشته شده در پنجشنبه 12 دی1387ساعت 5:59 بعد از ظهر  توسط علی رضا فرزانه
|
