تبليغاتX
خاطره کفش ها

خاطره کفش ها

نشسته ام رودرروی دری باز

و پنجره ای لب شکسته

پای چپم بر زانوی پای راست

چانه ام فرو رفته در سینه

انگشتان خمیده راستم

بر شانه ی  صندلی ای  چوبی

یادی از یاد رفته

و دست چپم معلق در باد .

 

ایستاده ام

و روشنم

اضطرابی نیست

سخنی نیست

و مقاومتی    حتا .

دریایی که همیشه آشغته بود

اکنون

در چشمانم به خواب رفته است     نمناک .

 

ماه خاموش است .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 دی1387ساعت 5:59 بعد از ظهر  توسط علی رضا فرزانه  |