تبليغاتX
خاطره کفش ها

خاطره کفش ها

مدام حرف می زدم

تا از رگ های بریده ات

خون نیاید

باور داشتم که با واژه ها هم

می شود مرگ را معطل کرد

اما

زمین سرخ می شد

و من ایمانم را از کلمات

پس می گرفتم.

 

 

I was continuously talking

so that

your cut vessels don’t bleed

I did believe one might

detain the death

even by words

earth

however,

was getting red

and I

was recanting my faith

in the words

 

شعر: علی رضا فرزانه

ترجمه از فارسی به انگلیسی :دکتر میثم بادامچیان

و خانم دکتر دوریم کاباسکال

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 بهمن1387ساعت 10:15 قبل از ظهر  توسط علی رضا فرزانه  |