اطرافم را می بینم
دیواری که با آجرهایی قهوه ای است
لوستری که خود را به نور آویخته است
و ازدحام آدم های خالی پشت میز .
صدا ها را می شنوم
کودکی که گریه می کند
پستانی که چکه می کند در دهان مرد
و قورباغه ای که آن دورتر
آهسته
فکر می کند .
+ نوشته شده در چهارشنبه 23 بهمن1387ساعت 7:35 قبل از ظهر  توسط علی رضا فرزانه
|
