تبليغاتX
خاطره کفش ها

خاطره کفش ها


اطرافم را می بینم

دیواری که با آجرهایی قهوه ای است

لوستری که خود را به نور آویخته است

و ازدحام آدم های خالی  پشت میز .

صدا ها را می شنوم

کودکی که گریه می کند

پستانی که چکه می کند در دهان مرد

و قورباغه ای که آن دورتر

آهسته

فکر می کند .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 بهمن1387ساعت 7:35 قبل از ظهر  توسط علی رضا فرزانه  |